سه شنبه 2 تیر ماه سال 1388 ساعت 12:07 PM
آسمان روشن می شود ، صدای وحشتناکی می آید و باران می بارد ...
یک روز معمولیست ...
فریدون می خواند ؛ دلم لاله ی عاشق ...
پیش نویس نامه اداری را باز می کند ؛
" سلام علیکم
جناب آقای / سرکار خانم .... "
ـ آهای صدای گیتار ...
دستانش تند تند ، کلیدهای کیبور را لمس میکنند و کلمات یکی یکی و پشت سر هم تایپ می شوند !
نامه که تمام می شود ، پیش پرینتش را می گیرد و می گذارد توی کارتابل ...
دلت یاس پر احساس آهای ..
مسنجرش را باز می کند ، آفلاینهای سند تو آل ... و بین آنها کسی نوشته :
سلام /اگر من ازدواج کنم ، تو چه کار می کنی؟
خیره می شود به صفحه مانیتور ...
دستانش خیس شده اند ، خشک شده اند مثل چوب ...
به زور به حرکتشان می آورد و می نویسد : خوشحال می شوم و اینتر ...
فریدون همچنان می خواند : تا اون روزی که نبضم بزنه ترانه سازم ...












