ریز نوشت ...

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات هیچ کداممان نیست !

ریز نوشت ...

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات هیچ کداممان نیست !

آه...

یوم الحسرة من سالهاست آغاز شده....

خدایا چکنم؟

شیرین و فرهاد

فرهاد میدانست صد سال نمیتواند کوه را بکند 

فقط میخواست یک عُمر، اسمش را با "شیرین" بیاورند ...

زینب (س) ...

چه کشیده ای ظهر عاشورا  
که از پس این همه سال 
بی قراری و اضطرارت
این گونه بی قرار و مضطربمان می کند؟!! 

از دفتر خاطرات یه جوون!

...از شب اول تا حالا،
تقریبا هر چیزی که تو مجلس ازش خواستم، همون شب یا فرداش، بلافاصله برآورده شده!
نمی دونم حاجت اصلیه رو بخوام یا...
حسین جان! یه نگاهی؛ یه عنایتی...!



به آبروی حسین (ع) ...

آدمی 
همه چیزش حرمت دارد... 
آبرویش هم سنگ خانه ی خدا 
دلش هم سنگ عرش خدا ...  

 

با خانه و عرشش چه می کنم؟!!

سیاه و سفید

لباس مشکیم را در آوردم ، اُتو کردم ، زیر لب بهش گفتم :

میخواهم دوباره رو سفیدم کنی ...

...

یک چیزهایی هست که به هیچ کس نمی شود گفت ... 

حتی به خودش ... 

دل خوش به همان هایم ...

محرم

بارالها اجلم را تو به تاخیر انداز،
چند روزیست دلم تنگ محرم شده است ...

امیدوارم ...

بدترین قسمت مرگ وقتیست که به دنیا نگاه می کنی  

و با خودت می گویی: من چطور این جهنم را تحمل کردم؟!

چرا گاهی یادم میرود؟

عشق 

خاصیتش گرماست  

چه در وصال  و چه در فراق

می سوزاند و می سازد  

« نه با دنیا 

که دنیا را ... »