تا صبح
پیاده توی کوچه ها
یقه کاپشنت را می دهی بالا
شالگردنت را تا روی بینی ات بالا میکشی
و هی قدم میزنی
و چقدر وسوسه می شوی بروی یک پاکت وینستون بخری و دود کنی
تا خود صبح...
بارالها
آخرش هم نفهمیدم
چرا توی حلقوم بعضی با پارچ نعمت می ریزی
و روی زبان ما با قطره چکان ...!
این " زمان " لعنتی که تا دیروز
با گذشتش همه چیز را خراب می کرد
حالا شده منجی
نشسته ام که با گذشتش
همه چیز را حل کند ...
گاهی چقدر دنیا بخیل است
با این همه وسعت
در زمین
حتی در زمان
برای با هم بودن
دو نفر ...
از دوستی ها نمی توان توقع ابدی بودن داشت ....
آهای خانمه
که توی پارک نشسته بودی دیشب
خیره بودی به یه جایی که معلوم نبود کجاست
و تنها چیزی که نشون می داد زنده ای، اشکات بود ...
می فهممت !
قرار بود ببینیم کداممان عاشق تر است
شاید هیچکدام«ما»ن
هر دو فقط عاشق بودیم...
همین!