ریز نوشت ...

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات هیچ کداممان نیست !

ریز نوشت ...

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات هیچ کداممان نیست !

هر که از جان بگذرد
جانش دهند ... 

گمگشته ی این راهیم...

به راه بادیه دانند

قدر آب زلال


تو بر کنار فراتی،ندانی این معنی


*سعدی

لالایی نمی گویم!

شعری که تکانت ندهد،

گهواره است

خوابت می کند


دکترغلامرضاکافی

خنده دار آمدم ای آینه سیما تو بخند...

وقت آن شد که شراب از خم باور بزنیم

گامی از قله اندیشه فراتر بزنیم


تا سحر پشت سحر زاید و روز از پی روز

همه خورشید شویم از دل شب سر بزنیم



به یاد مرحوم محمد خلیل جمالی که این روزها با شعر هایش در ناکجاآباد سیر میکنم...

یاران را چه شد ؟

چنان خشکسالی شد اندر دمشق 

که یاران فراموش کردند عشق...  

 

* سعدی

دی ماه...

ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف 

فروبسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام ، آرام ، برف... 

 

* شاعر : اسمش را نمی دانم !

شاعر ... شاهد

گاهی به اندازه ی یک شهر باید شاعر بود 
و گاهی 
به اندازه ی یک شب، شاهد ....

عاقبت ...!

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند  

این مردمان غریبه نبودند ای پدر 
دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند  

 

علیرضا قزوه

تاسوعا

من از چشم تو خواندم روز آغاز 

که با این عشق کار دل تمام است ...  

 

قیصرامین پور

آب... بابا

آن دَم که فتاد دست پیغمبرِ آب
یک قطره عطش نبود در باور آب



گلهاى خدا زتشنگى پژمردند
اى خاک تمام کربلا بر سر آب