وقت آن شد که شراب از خم باور بزنیم
گامی از قله اندیشه فراتر بزنیم
تا سحر پشت سحر زاید و روز از پی روز
همه خورشید شویم از دل شب سر بزنیم
به یاد مرحوم محمد خلیل جمالی که این روزها با شعر هایش در ناکجاآباد سیر میکنم...
ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف
فروبسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام ، آرام ، برف...
* شاعر : اسمش را نمی دانم !
گاهی به اندازه ی یک شهر باید شاعر بود
و گاهی
به اندازه ی یک شب، شاهد ....
پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند
این مردمان غریبه نبودند ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند
علیرضا قزوه
آن دَم که فتاد دست پیغمبرِ آب
یک قطره عطش نبود در باور آب
گلهاى خدا زتشنگى پژمردند
اى خاک تمام کربلا بر سر آب