داستانک

آسمان روشن می شود ، صدای وحشتناکی می آید و باران می بارد ...

یک روز معمولیست ...

فریدون می خواند ؛ دلم لاله ی عاشق ...

پیش نویس نامه اداری را باز می کند ؛

" سلام علیکم

جناب آقای / سرکار خانم .... "

ـ آهای صدای گیتار ...

دستانش تند تند ، کلیدهای کیبور را لمس میکنند و کلمات یکی یکی و پشت سر هم تایپ می شوند !

نامه که تمام می شود ، پیش پرینتش را می گیرد و می گذارد توی کارتابل ...

دلت یاس پر احساس آهای ..

مسنجرش را باز می کند ، آفلاینهای سند تو آل ... و بین آنها کسی نوشته :

سلام /اگر من ازدواج کنم ، تو چه کار می کنی؟

خیره می شود به صفحه مانیتور ...

دستانش خیس شده اند ، خشک شده اند مثل چوب ...

به زور به حرکتشان می آورد و می نویسد : خوشحال می شوم و اینتر ...

فریدون همچنان می خواند : تا اون روزی که نبضم بزنه ترانه سازم ...