غمگین نشستهام؛ پدربزرگ، آرام دارد از کنارم میگذرد نگاه نگاهم می کند و زیرلب می گوید:
گریزونی، آویزونه آویزونی، گریزونه ...ولش کن دخترجان! رهاش کن...